واسه بارون دعا کردم با دلی پر از دریا
اخه اینه جواب نامردیا ببار بارون ببار بارون که وقت گریه دریاست میون خاک ابادی همون بغض ته دریاست
نرو خورشید غروب یاد من نداز
تو این ساحل اسیرم پی یکی میمیرم اما اون موندنی نیست دوست بادو همدم عاشقی نیست
بزن بارون که این بادم بنالد از نسیمی که امروز با تو است و فردا با کوه دیگرست
میدونم بی نشونم پیش مردم ندارم چیزی که باشه راه گندم
ندارم سقفی از اهن سنگ تا نباشه دلت پر از ماتمو درد
واسه تو یه دل اوردم که انگار خالی اونم
بغضمم تو راه شکوندم پیش تو اونم ندارم
تا بمونه بی نشون شاید این شد نشون
واسه بی نشونی کم نیارم
تو این دنیا جنگ رو در رو ندارم
مثال اتشی در دل ماتم شده قصم
ولی پروردگارم
بده امیدی به دلم نا امیدم
که فردای دلم عاشق بمونه
واسه بی نشونی سری پایین نمونه
شکرت ای باری تعالی که عشقت شد توانا
یار در این سوی ما در سوی دیگر بی بهار
گفتمش شعری که شاید در دلش برنا شود
انقدر جانان شود که یار فردایم شود
با به بغضش گریه ها فردا کنم
با یه لبخند روزگارش شاد کنم
که سمیرای دلم با تو هویدا میشود
اخر این شعر دلم شاد میشود
نیشخندی بر لبت پیدا شود
شنیدم خدا نشسته قصه گو نقشی نبسته
مادری تنها نشسته در می خونه رو بسته
رستمم یلی نبوده واسه مجنون لیلی مرده
فرهادم دم مرگ روزه شیرینو خونده
انگار جاده مال مرداست
رمال سر کوچه پسر کد خداست
قصه گو دلش گرفته بغض بچه رو شکفته
یکی روبدجوری کفته
یکی خونه دارو اما یهکیم تو جوی اب
قصه گو خنداش گرفته خودشم یه جای گفته
اول این قصه دلی نبودش با قصه
بوی تنت بوی تن غریبه هاست
اشکات بهونه قدیمیاست
فروختی عشقتو با هوس نشستی
واسه یک بوسه دلی شکستی
اما هرزه دل من ارزش یه بوسه نداشت
جز محبت من چه کردم که هنوزم پر دردم
فروختی عشقتو پی عشق تازه
همینه میگن هرزه نمی ارزه
شنیدم دستی دستی شدی الت هستی
مارو که شکستی
با لبخند میگی تنها هستی
یادمه گفتی دلم پیش دلت گیر عزیز
واسه من اشوه نیا دنیا همینجور عزیز
ما خاکی دل پاکی یار ناقولاو اشوهای الکی شب مهتابی قصه های تاریکی
واسه من ملوس بودی واسه قصه هام که نه واسه دنیام عروس رویاهام بودی
همینجور اینجوری مارو بوردی یه جوری تا نفهمم چه جوری
دل دادیم بدجوری
یادمه شبا همش رویای بود تنهای کجا بودش وقتی چشات با من بودش
اینارو گفتم بدونی من وتو اخر عشقیمو کنار هم میمونیم
مرد دل دل و که دادش هرزگی شده کارش
توی مستی وخرابی چهاردیواری شده یارش
چشمهای سبز واناری میبینه توی خوابش
تا بگه دل
اشکاشو شمرده یارش
سحری نیست بغض نکرده
به این دنیا گله کرده
تا به ظهر مغرب نشینه با خداهم قهر وکینه
اما انگار پای مستی میبینه دوباره هستی
به خیال مستی گفته خدایا آخرش هستی
سوختمو ساختم سقفی از عشق ودل ساختم
سقفم خراب شد دلم بی اشیونه
یارم پر زد شدروانه
پی گلی تازه پر جوانه
شد عمری بر فنا مثل گلی بی پنا
همنفس بعد از چند دست شدم دلگیرو بی کس
خیانت دیدمو از ترس نگفتم با که هستی پست
شدی همدم عاشقتر از مست
نگفتی بی مستی شوی بی کس
عاشق ان نیست که صدایش کنی
عاشق انست که رهایش کنی
مثال دلیست که خونیش کنی
صدای چهچه بلبل را بهانه کنی
بغض اه ناله را در لبخند تبسم کنی
با دیوانگی صفی را نادان کنی
در خانه حبس شوی با دیوار همدم شوی
مرامی که تو خواهی ای دل
عشقیست که سبوی ندارد در دل
واسه من اشک نریز اشکای تو بهاری قصه این دلو تو پایانی سیاه بی کاریه
واسه ما اشک نریز تو این خشکسالی دل
درون این نمکزار میل باران مکن
با غم دیرینهم به سوی ما گریه مکن
طلب یاری مکن با غم دیرینهت
میل به عشق بازی مکن
واسه من نریز اشک عزیز دیروز نفرین امروز
حرمت اشک بزار تا خریدار دلت بی دلیل نخندد به نیرنگ تو ای ظالمترین ظالم دل